روزی کامل تمامش میکنم
بهترین قسمتش، زمانی هست که آهنگی دلپذیر از یکی از وبلاگهای خوب داره پخش میشه + و همین طور، بعد از کلی بالا پایین کردن لیست وبلاگها بهترین انتخاب در خواندن مطالبی پراکنده از آرشیو یکی دیگر از وبلاگهای محبوب هستش + . تمام برنامهها کاملا روشن و واضح، بدون هیچ مانع و دستاندازی به نظر میرسن. عجب،چقدر سریع برای هر کدام برنامهای روشن و دقیق پیدا میشه کرد، از هم تفکیکشان کرد و در خیالی خوش و فلسفی تا پایان کار رو با برنامه پیش رفت و بافت.
و حالا، محرک قسمتی بسیار راحت و دلپذیر. چه چیز قشنگ تر از دیدن یک کار کامل پایان یافته میتونه باشه. چرا سخت، وقت گیر و هزاران چیز دیگه بهنظر میرسید. با این همه برنامه و دقت ؟
پانوشت: بهتره باز کمی بیشتر در مورد انجام کارهام فکر کنم، نباید چیزی از قلم جابمونه... صبح ملایم و ساکت فردا یکشنبه بهترین زمان برای شروع هستش
میخواستم آرشیو رو به جای دیگری منتقل کنم. ولی صبر لازم داره ۱۴۱ پست رو تک به تک به جای دیگری منتقل کردن.
خیلی وقته که دوست دارم مطلبی بنویسم. و این حس با خواندن وبلاگ های عالی و گوش دادن به موسیقی بیشتر هم میشه ولی...
همیشه اولین روزها و ماهها و همینطور آخرینها مهم بوده و قابل ثبت. و من از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم این روزها رو ثبت کنم ولی...
فقط جوای ولی اول رو میدونستم و اونهم نه کامل...
این صفحه رو هر روز باز میکنم به امید نوشتن تنها یک خط.
یعنی چه شکلی میشه درست یه خط فارسی رو حتی اگر شده به شکل گفتاری نوشت؟
قبلا چه شکلی مینوشتم؟
چرا دیگه وبلاگایی که از قبل دوستشون داشتم مثله خودشون نیستن؟
چرا دفتری برای نوشتن ندارم؟ یا بهتر بگم چرا هنوز اینجا رو به دفتر نویسی ترجیح میدم؟
لینک وبلاگهایی که قدیم بهشون سر میزدم کوشن؟ چیشد که گمشون کردم؟
از کی دیگه نرفتم به دنبال درست نوشتن یا چگونه وبلاگ نوشتن؟
تست
تست
تست
همه، همه چیز رو تست میکنن، وای به حال اون روز که چیزی برات مناسب نباشه ولی زیره دندونت مزه کنه.
اره پسر جان تو با کلی سن، زیره دندونه من مزه دادی، اونم چه طعمی.
البته یادت نره که تو هنر نکردی، من درجه ریپ زنیم بالاست.
خب، واقعا جوجه بودم! الان چند پست اول از ارشیو رو دوباره مرور کردم. چون همیشه و از اول میدونستم و میدونم که از خوندن نوشته های سال های گذشته همیشه خجالت میکشم، هیچوقت به ارشیوم سر نمیزنم چون احتمال پاک کردن نوشتهها همیشه به ۹۹ درصد میرسه. چند ساله پیش بعد از دیپلم مادرم کاغذی به هم نشون داد که من از زور خجالت نتنها پارش کردم که اتیشش هم زدم، الان خیلی پشیمونم.
هنوز هم از خجالت میکشم فقط چون یکم رو دارم، سعی میکنم مسابل رو مسات مالی کنم. همین.
داشتن یه وبلاگ تویه یه سایت جدید با کشفیات جدید به شدت داره وسوسم میکنه که از اینجا اسباب کشی کنم. ولی خب اینجا رو چکار کنم؟ حرف سره فقط یه ارشیو نیست؟ شش سال خاطره است!!!
دلم میخواد همه چیز رو ول کنم یا بزنم زیرشونو . خر ما از کرگی دم نداشت, میدونم دست خالی نمیشه برگشت, ولی وقتی پایانی هم وجود نداره خب پس من برایه چی هنوز اینجا موندم. به چیه ٣-۴ ماهه دیگه دل بستم وقتی میدونم امکانش زیره۴٠-۵٠ دصد. چه چیز من رو از رفتن وامیداره? چه سخت ٣-۴ ماه با دلشوره زندگی کردن و باز اگاه بودن به یه پایان تلخ.
سلام
البته اگه کسی هنوز هم اینجا رو میخونه(که خب خیلی بعید میرسه! )
روزها پشت سر هم میان و میرن با تمام خوبیا و بدیاشون. تقریبا دو ماه میشه که ایران هستم و این جارو دارم بعد از شاید یکسال بهروز میکنم. (خوشحالم که اینجا رو نبستم).
جمعهء اینده بر میگردم سره خونه زندگیم. وقتی میخوام بیام ایران دلم شدید دل تنگه ایرانه و روز شماری میکنم که زود تر پام برسه به خونه. وقتیم که ایرانم و میخوام برگردم همین حس رو برای اونجا دارم
جالبه که نمیتونم یه جا بند شم!!!
وبلگ نوشتن از سرم به کل پریده. دیگه حتی زیاد پشت کامپیونر هم نمیشینم. حتی گاهی هفته میاد و میره روشنش هم نمیکنم. اینا همه برایه خودم اتفاقای خیلی خوبی هستن. هالا مونده تلویزین که باید حتی کمتر از این هم روشن و خاموش بشه.
هرچند که زیاد اینجا نیستم و شاید گفت اصلا نیستم ولی هنوز وسوسهء نوشتن با منه چند بار سعی کردم که شروع کنم توی دفتری یا تقویمی بنویسم ولی فایده نداشت باز هم نیمه کاره مونده و من از این دفترای نیمه کاره بخ شدت بدم میاد.
دوست ندارم اینجا رو از دست بدم
بعد از مدت هاست که دارم به اینجا سری میزنم. حسابی خاک همه جا رو برداشته. هوای وبلاگ نوشتن کاملا از سرم افتاده ولی دوست هم ندارم دره اینجا رو ببندم. چند هفتهء دیگه خونه هستم و شاید توی اون مدت کوی بیشتر نوشتم حتی به خاطره نگه داشتنه اینجا هم که شده سعی میکنم کم کم مطلبی بنویسم.

← صفحه بعد
